سال 98 و تولد 7 سالگی
پسرم
شکوفه زندگیم
8سال پیش
روز عجیبی بود وقتی که فھمیدم بار شیشه دارم .. پسرم اون روز بال گرفتم .....خدای من ثانیه ھای باور نکردنی عمرم بود . روزھا گذشت و من و تو بار شیشه ام بیشتر به ھم اخت گرفتیم . شدیم یه پارچه ...یه تن . تو به من چسبیده بودی .. شدی خون و دل . شدی یک تکه از جونم . بود و نبودم . اون دوران رویایی بود . شدی تمام غم و شادیم ...شدی خنده و نگرانی ام ....شدی حال غریبی آشنا .
4 ھفتھ و شش روزبعد از لقاح صدای تپنده ی قلبت رو در ساعت 4و40دقیقه در مطب خانوم دکتر سوزان ناصری مھربون شنیدم . چقدر دوستش داشتم . ھنوز حال عجیبی دارم .
پسرم امیدوارم انسانی بشی والا ...سالم و تندرست . تا به اینجا خورشیدی ھست تابناک ...بتاب پسرم و انرزی ببخش ... خداوند تو و ھمه ی بچه ھا رو در پناھش نگه داره . نازنین پسرم ....
بی شک خدا مرا دوست دارد .
نفسم ....
تو تک پسری هستی از همه نظر ایده آل و عالی .
یه پسره موفق و شاد و دلزنده ...یه پسره باهوش و اکتیو ...یه پسری که با همون قدمهای کوچیکش از خیلی ها جلوتره .
زندگی من و بابایی ...
دنیا به کامت شازده فضایی من .
تولدت مبارک باشه زندگی من

ساعت تولد تک پسری




مامان رفعت یه تولد دیگه خونشون گرفته بود.


عید نوروز همراه دوستای عزیزم








خالد نبی


دریاچه شورمست








سال 98 و تولد 7 سالگی 



